" زمستان است و من تو را دوست می دارم " عنوان اولین پست از وبلاگ جدید منه
از همه ی دوستان بابت همه چیز تشکر می کنم
این هم آدرس وبلاگ جدید
رفتی دلم شکـــــستی، این دل شکسته بهتر پوسیده رشته عشق، از هم گســسته بهتر
مـن انتــــــقام دل را هرگــز نگـــــیرم ازتـو این رفته راه ناحق، در خون نشسته بهتر
در بزم باده نوشــــان ای غافـــل از دل من بستی دو چشم و گفتم ، میخانه بسته بهتر
چون لاله های خونین ریزد سرشکم امشب بر گور عشـــق دیرین،گل دسته دسته بهتر
آییـــنه ای است گویـــا این چهـــره غمیـنم تا راز دل نـــــدانی، در هم شکســــته بهتر
فرســـوده بنـــد الـفت،با صـــد گره نیـــرزد پیمان ســست و بیجا ،ای گل نبســته بهتر
گر یادگـــــار باید از عشـــق خانــــه سوزی داغی"هما" به سینه،جانی که خسته بهتر
هما میر افشار
آنکه می گوید دوستت دارم
خنیاگر غمگینی است
که آوازش را از دست داده است.
ای کاش عشق را
زبان سخن بود ...
یاد مـرا چـگـونـه فـرامـوش مـی کـنـی ؟
عشق یعنی سخنی هست ،
نـمـی بـایـد گـفـتــــــ ... !
شانه های خسته ، در واهمه ی سقوط در تردید
جنگل های به ستوه آمده از سرود های تلخ کویر
هیچکس خیزش موریانه ها را واگویه نکرد
موریانه ها میران جنگلند !!!
( و انسانها ، میران زندگی !)
من رنگین کمانی از احساسات کودکانه ام
من اردیبهشت پر گلی هستم که به اشتباه
در روزهای آخر فروردین شکفته شدم !
که از ترنم لبخند مهر لبریز است
نگاه کن
هزار حادثه از ابتدای خوردن یک سیب ،
به تو سلام می کند ،
و ابتدای راه
هنوز نا پیداست .
نگاه کن
چگونه شب ز ابتدای خود شتاب می کند ؟
هزار سال می شود که ما
مسافر هزار جاده ایم
هلال ماه ،
همیشه همسفرترین برای ماست !
سارا پور شعبان
می خواهم از همیشه ی این اضطراب برخیزم ،
این دل گرفتگی مداوم شاید ،
تاثیر سایه ی من است
که این سان گستاخ و سنگوار
بین خدا و دلم ایستاده ام
سجاده ام کجاست ...
مرگ هم سهم ماست ، می دانم
قسمت چشم های بارانی
گریه ی بی صداست ، می دانم
مادرم با نگاه خود می گفت
زندگی اشتباست ، می دانم
یک نفر بی بهانه می گرید
در دلش جای پاست ، می دانم
یک نفر بی گناه می میرد
آه او آشناست ، می دانم
بیهوده است رفتن من ، نا رسیدن است !
باور نمی کنم که هجوم سکوت تو
تاریکی نگاه مرا ساده دیدنست !
باور نمی کنم که مرا طرد کرده ای
شاید نشاط زندگی تلخی چشیدن است !
باور نمی کنم که تلاش مدام من
در جاده های اندُه و حسرت دویدنست !
باور نمی کنم که تو گوئی که زندگی
بیهوده غصه خوردن و تلخی چشیدن است !
این حرف اول است و کلام پسین که من
باور نمی کنم که سکوتت ندیدن است ...
بهاره . ج از تهران
چنان دلخوشم
که طفلی به صبح عید
پرستوئی ، به ظهر بهار
و من به دیدن تو
چنان در آینه ات مشغولم
که جهان از کنارم می گذرد...
وقتي گريبان عدم با دست خلقت مي دريد
وقتي ابد چشم تو را پيش از ازل مي آفريد
وقتي زمين ناز تو را در آسمان ها مي کشيد
وقتي عطش طعم تو را با اشک هايم مي چشيد
من عاشق چشمت شدم نه عقل بود و نه دلي
چيزي نمي دانم از اين ديوانگي و عاقلي
يک آن شد اين عاشق شدن دنيا همان يک لحظه بود
آن دم که چشمانت مرا از عمق چشمانم ربود
وقتي که من عاشق شدم شيطان به نامم سجده کرد
آدم زميني تر شد و عالم به آدم سجده کرد
من بودم و چشمان تو نه آتشي و نه گلي
چيزي نمي دانم از اين ديوانگي و عاقلي
تصمیم گرفتم فضای بلاگم رو تغییر بدم . با یک محیط کاملا جدید و تقریبا عاشقانه !!!
باران عشق ، تقدیم به لحظه لحظه ی آنان که زندگی را دوست دارند
وبه قول ناصر چشم آذر
با هر عشق با هر نگاه با نجوایی با خاطره ای
تازه می شود ... بـاران عـــشـــق
و این هم وبلاگ جدیدم The Rain of Love (بـاران عشق)
ما زندگی را
به بازی گرفتیم
امروز ، او
ما را ....
فردا ؟
من مانده ام که بی تو ، شبها سحر کنم
تو رفته ای که عشق من از سر به در کنی
من مانده ام که عشق تو را تاج سر کنم
شب از هجوم خیالت نمی برد خوابم
تو چیستی ، که من از موج هر تبسم تو
بسان قایق ، سرگشته ، روی گردابم !
می نویسم " دیـــدار "
تو اگر بی منو دلتنگ منی
یک به یک فاصله ها را طی کن ....
دلم می پاشد از هم بس که زیبا می شوی گاهی
حضور گاهگاهت بازی خورشید با ابر است
که پنهان می شوی گاهی و پیدا می شوی گاهی
به ما تا می رسی کج می کنی یکباره راهت را
ز نا چاریست گر همصحبت ما می شوی گاهی
دلت پاک است اما با تمام سادگی هایت
به قصد عاشق آزاری معما می شوی گاهی
تو را از سرخی سیب غزل هایم گریزی نیست
تو هم مانند حوا زود اغوا می شوی گاهی
فراموش شده فردايم
بر اشنايي امروز مي نويسم تا در فراموشي فردا يا دم كني ....
در دستانت و تجسمی زیبا از خاطره ایثار گل ها در معبد ارغوانی دلت
به یادگار مانده... نخستین چکه بلند یک احساس را در غالب کلامی از جنس
تنفس باغچه های معصوم یاس بر روی حجم سپید می ریزم و
آن را با لهجه همه پروانه صفت های این گیتی بی انتها به
آستان نیلوفری دل زلال تو هدیه می کنم...
گاه يک لبخند آنقدر عميق ميشود که گريه ميکنم گاه يک نغمه آن قدر دست نيافتني است که با آن زندگي ميکنم
گاه يک نگاه آن چنان سنگين است که چشمانم رهايش نميکنند گاه يک عشق آن قدر ماندگار است که فراموشش نميکنم
دویدم !
ای ماه !
ای دختر شگفت رویاها !
ای نشانه ی هر چه خاطره و خاطره ها !
خرامانِ آسمان و چشم ها !
یگانه !
.
...
ای مرواریدِ این اقیانوسِ باژگون
و خوب می دانم
همه ی آرایه ها و پیرایه هایت ، عاریتی ست !
حرامِ دیدارش کردم ؟
بیشتر از اجدادم ،
برای اثبات وجود خدا دلایل اندیشیده ام
با این وجود همه روزه نمازم قضا می شود !!
آری قضا می شود همه ی مقدساتم
در بمباران شیمیایی این قرن کافر !